خرید سی دی بازی کامپیوتر مهر رویا

هنوز یکمی مونده بود تا خورشید به وسط آسمون برسه. چند تکه ابر زیبا وسط آسمون جا خوش کرده بود. حامد گوشی رو برداشت گفت: الو … سلام// پدر گفت: سلام حامد جون.. چطوری؟ خوبی پسرم؟ چه خبر؟ خوش احوالی؟//حامد گفت: خوبم باباجان..شما چطوری؟ بچه ها چطورند؟ هادی، هانیه؟ همه حالشون خوبه؟// پدر گفت: اونا همه خوبند. سلامتی. خداروشکر .. فقط دوری تو اذیتشون میکنه. دیگه چه خبر؟ //حامد گفت: هیچی.. نفسی میاد و میره .. میگذرونیم دیگه.// پدر گفت: ببینم چرا اینقدر صدات گرفته؟حامد گفت: هیچی بابا!! از غم و غصه است .. چیکار میتونم کنم؟ این آوارگی و بدبختی هَمَش از خریّت خودمه.. نمی دونم چرا اینطوری شد؟ چرا اون روزها حرفت رو گوش ندادم؟ چقدر بهم گفتی حامد! این خانواده به درد وصلت نمیخورند .. دین و ایمون درست و حسابی ندارند .. اما من کور و کر شده بودم و فقط زیبایی های رویا رو میدیدم. رویا تمام دنیام شده بود.پدر همینطوری که سیم گوشی رو دور انگشتاش می پیچوند با ناراحتی گفت: حامد جون چقدر گفتم دختری که این شکلی وارد زندگیت شده، این شکلی زندگی میکنه، نمیشه خیلی بهش اعتماد کرد.. تو گفتی این خرافات و امل بازیها چیه؟ دیدی زندگیتون به یک ماه نرسیده مهریه اش رو گذاشت اجرا و تو رو بیچاره کرد. بعدا فهمیدیم این خانم چند ساله کار و کاسبیش همینه و تا حالا چند نفر رو همینطوری بدبخت کرده// حامد از پشت گوشی گفت: پدر تورو خدا یادم نیار.. این دوری و بیچارگی همش تقصیر خودمه. من نباید این همه سکه رو قبول میکردم.پدر که از فرط ناراحتی سرخ شده بود، گوشی رو از دست راستش به دست چپش داد و سفت اون رو توی دستش فشار داد و گفت: قرص و محکم باش.. نباید صدات بلرزه.. کاریه که شده …توکلت به خدا باشه.. آرزوم اینه که یکروزی برگردی پیشم.. تموم شه این همه دربه دری و بدبختی..// حامد با همون صدای گرفتش گفت: خوشحالم اینا رو میشنوم.. خیلی بهت مدیونم بابا.پدر گفت: این حرفها چیه .. حالا بگو ببینم چرا اینقدر رنگت پریده و زیر چشمهات گود افتاده!!؟ مریض شدی نکنه!!؟// حامد سری تکون داد و گفت: نه مریض نشدم .. فقط فکر و خیال داره دیونه ام میکنه… برام دعا کن.. فقط دلم به همین خوشه به خدا.// سرباز زد روی شونه حامد و گفت: پاشو داداش.. پاشو وقت ملاقات تمومه…حامد گوشی رو سر جاش گذاشت و از صندلیش بلند شد. نگاه سردی از پشت شیشه به پدر انداخت و آهسته قدم زد و رفت. پدر همینطوری که رو صندلی نشسته بود رفتن پسرش رو با چشمهای نگرانش دنبال میکرد… دیگه خورشید به وسط آسمون رسیده بود و خبری از اون تکه ابرهای زیبا نبود.وهاب / وبلاگ صدای سکوت

منتشر شده در
دسته‌بندی شده در خرید