خرید سی دی بازی کامپیوتر حاشیه های دیدار رهبر انقلاب و کارگران

مهر نوشت:اجتماع پر شور و هزاران نفری کارگران در هفته کارگر با لباسهای طوسی و آبی‌، ورزشگاه کوچک مجموعه تولیدی دارو پخش را احاطه کرده و در ورودی این ورزشگاه اولین ازدحام تاریخش را تجربه می‌کند.دور و اطراف محل دیدار با بنرهایی از بیانات و تصاویرحضرت امام و رهبر انقلاب آذین شده است و روبه‌روی جایگاه یاد آور حماسه ساز میدانهای نبرد و دفاع مقدس شهید برونسی و به قول حضرت آقا« همان اوستا عبدالحسین بنای خودمان» است. تصویر شهید برونسی به عنوان اسوه بسیج کارگری با چهره ای استوار و مصمم و با لبخند رضایت، گویای استقامت و پایمردی بسیج کارگری در دفاع از ارزشهای انقلاب، نظام و ولایت است.ساعت حوالی 10/30 صبح است. پشت جایگاه و منتظر ورود تعدادی از خانواده شهدا هستم. زنده نگه داشتن فرهنگ شهادت و مقاومت همیشه راه نورانی ولایت است، که امروز این قدردانی در قامت پاسداشت شهیدان و خانواده هایی از شهدای جامعه کارگری ظهور و بروز می یابد.از دور جمعی متشکل از دو‌، سه تا پیر مرد و یک جوان و یک پیر زن قد خمیده پدیدار می‌شوند. قطعا خانواده شهدا هستند.جلو می‌روم، سلام مادر، خوش آمدید.جواب سلام مرا با صدایی لرزان می‌دهند. آنها را به کمک دوستان دیگر راهنمایی کردیم تا به محل ملاقات آمدند و بر صندلی هایی که از قبل ترتیب داده شده بود نشستند.پدر شهید مجید کمالی که باز نشسته محیط زیست است هم اینجا حضور دارد.او می‌گوید« جنازه شهیدم را برایم نیاوردند. او مفقود الجسد است » از ایشان حال مادر شهید را می‌پرسم و معلوم می‌شود که مادر شهید دچار بیماری و در منزل بستری است. پدر این شهید قدری از بی مهری های دنیا برایم تعریف‌می‌کند و از مشکلاتی که درباره فرزند معلولش گریبانش را گرفته است.کمی آن طرف‌تر پیر مردی نشسته است، انتظار مرا می‌کشد. ایشان پدر سه شهید عبدالله، اسدالله و مجتبی اسداللهی است. یکی از شهیدانش را در فکه و یکی را در حاج عمران و دیگری را نیز در مرصاد تقدیم انقلاب کرده است. نوه ایشان که همنام آخرین شهید است نیز او را همراهی کرده است. نوجوانی سیاه چرده و بانمک.از او سوال کردم چه خبر ؟… از حال و هوایت برایم بگو…. او که انگار قدری هم خجالتی است اشک در چشمانش که مثل سیاهی شب می‌درخشد جمع می‌شود و می‌گوید « پدرم از فرماندهان لشکر 27 محمد رسو‌ل الله است. را ستش را بخواهید نمی‌دانم چه کار خوبی انجام داده‌ام که خدا این سعادت را نصیبم کرده. این توفیق می‌خواهد.می‌خواهم به هم سن و سالهای خودم بگویم را ه ولایت است که به مقصد می‌رسد و بقیه انحراف است.»سخن کوتاه و از سر صداقت این نوجوان تلنگری است تا عده‌ای از خواب غفلتی که در آن فرو خفته‌اند بیدار شوند.نزد خانواده شهیدان کریمی می‌روم. مادر شهید که تقریبا هفتاد و پنج ساله است به همراه یکی دیگر از پسرانش به ملاقات آقا آمده وکمی جلو‌تر نشسته است.من هنوز حرفی نزده‌ام که مادر شهیدان کریمی می‌گوید:« از این که آقا را ملاقات خواهم کرد خیلی خوشحالم. اقلا یک بار هم که شده، حق ما بود که به دیدار ایشان بیايیم. آرزو داشتم ایشان را زیارت کنم‌ و خدا را شکر می‌کنم.من یکی از فرزندانم را در کوره موش از دست داده‌ام و یکی را هم در فکه. همه فدای آقا و انقلاب.» این وارستگی و طبع بلند مادر شهیدان کریمی اشک شوق را در چشمانم به غلیان در می آورد.‌ آفتاب تا وسط کوچه باریک پشت جایگاه آمده است. کم کم زمینه حضور آقا فراهم می‌شود و عوامل در پی راست و ریس کردن امور هستند. و من هنوز هم در ذهنم صفحات لحظات قبل را ورق می‌زنم.

منتشر شده در
دسته‌بندی شده در خرید